X
تبلیغات
رایتل

مهیـــــــــــــــــــــاس
... لحظه هایت را در هم آمیز،و بگذار حاصل هم آغوشی طلوع و غروب هایت ، زندگی باشد
قالب وبلاگ

امشب هم از اون شبا بود. تو راس میگفتی رویا......   

هه... امشب 13 اسفند... مثل 13 مهر و 13 اردیبهشت.... مثل شماره ی این پست..مثل نحصی این عدد.....

 

پ.ن: پست خصوصی   

پ.ن2: این قالب چقدر با روح پاک و شاد و بی دغدغه ی مهیاسم سازگاره...این رو گذاشتم تا مامانتم خجالت بکشه و به قول اطرافیای این روزها ، دوباره فرناز سابق بشه!!

 

                     ***********************************

 

 

 

 

کاش این عادت مزخرف ترکم میکرد

که دائم هر روز و هر ساعت و هر ثانیه یادم نیفتد که پارسال چنین لحظه ای ، ماه پیش چنین لحظه ای ، هفته ی پیش چنین لحظه ای ، چه گذشت... 

شاید امشب هم یادم نمی افتاد،اگر تولد فرامرز نبود.که یادم نیاد پارسال روز تولدش چه روزی بود، چه شبی بود... 

شاید این هم یه بهانه ست. 

شاید به خوبی یادم بود و منتظر برهانی برای دستاویز شدن بودم... 

پارسال چنین شبی ، که انتهای یک رویا رقم خورد... 

که برای آخرین بار عشق ِ آن فرناز را دیدم... 

برای آخرین بار بعد از 3 سال، یک سال پیش دیدمش... 

چه زود میگذرند لحظه ها... 

یعنی یک سال هم گذشت... 

از آخرین باری که نیمرخ عشق آن فرناز را دیدم 

آخرین باری که دستمایمان یکدیگر را-چه سرد و به اجبار ما-به آغوش کشیدند...   

از آخرین باری که با او حرف زدم... 

دعوا کردم.. 

خندیدم.. 

سکوت کردم.. 

گویا تمام اتفاقات خوب و بد یک رابطه توی همان یک ساعت گنجیده شدند که همگی به تجربه ی دوباره در آمدند... 

کوتاه... 

ساختگی... 

اجباری... 

باورت میشود که یک رویا بود؟؟! 

یک رویای بزرگ... 

365 روز پیش ، رویایی که بیش از هزار روز منتظرش بودم... 

دلم میخواهد پاکی و قداست فرناز آن روزها را سفت و بی تردید به آغوش بکشم...

یادش بخیر...همان رویایی که در تخیلاتم آرزوی توقف ابدی اش در زمان را داشتم،اولین و آخرین بار در واقعیت چه بی مهابا آرزوی اتمام هرچه زودترش را داشتم....  "همینجا نگه دار.پیاده میشم..." 

اما هرگز این اعتراف را کتمان نمیکنم که فردای آنروز پشیمانی عبثی چگونه مرا برای تسلیم نشدنم در برگرفت...تسلیم در برابر هوس؟شهوت؟عشق؟حقیقت؟...... هنوز هم شاید نفهمیدم.هنوز هم... 

کاش آنروز گلی پیش من نبود... 

کاش امید همانروز برنمیگشت... 

کاش روی ماسه های لب ساحل به این نتیجه نمیرسیدم.... 

کاش امشب انقدر چرندگویی نکنم... 

کاش.... 

 

 هنوز هم  وقتی یادم می آید

در تردید ِ آن قاطعیت  

دست و پنجه نرم میکنم...  

 

یک سال گذشت از آخرین و آخرین دیدار و  خداحافظ عشق من...  

 

اما...

 

 

      من آن معشوقه ای بودم که بعد از 3 سال حسرت لمس لب های عشقم بر دلم ماند....

[ یکشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 02:27 ق.ظ ] [ شاهزاده ای که می دود... ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 13106